تبليغاتX
درد مشترک

وقتی رفتی صدا هم نماند

تاریکی همه چیز را بلعید

باد، بی صدا بر مویرگ های خاطراتم پیچید

آب، بی صدا در سلول جویبار برکه شد

مثل گیاهی تبعیدی

با ریشه هایی ریش ریش

فریاد می زدم، بی صدا

داروگ، دهان دوخته، خاموش مرا نگاه می‌کرد

سرشار از عطر نارنجی پاییز بودم

امواج صدایت ترانه‌ی غمناکی در تاریک خانه‌ی ذهنم ظاهر کرد

چیزی بگو

پیش از حادثه ای بزرگ بمان و تصنیفی بخوان

نماندی!

نخواندی!

پروانه ها مردند

وقتی رفتی صدا هم نماند

تاریکی همه چیز را بلعید

باد، بی صدا بر مویرگ های خاطراتم پیچید

آب، بی صدا در سلول جویبار برکه شد

مثل گیاهی تبعیدی

با ریشه هایی ریش ریش

فریاد می زدم، بی صدا

داروگ، دهان دوخته، خاموش مرا نگاه می‌کرد

سرشار از عطر نارنجی پاییز بودم

امواج صدایت ترانه‌ی غمناکی در تاریک خانه‌ی ذهنم ظاهر کرد

چیزی بگو

پیش از حادثه ای بزرگ بمان و تصنیفی بخوان

نماندی!

نخواندی!

پروانه ها مردند

شپره ها بیدار شدند

همه چیز صامت شد

نه! شاید

مداد دندان زده‌ام

کاغذ مچاله ها

حتی در چوبی اتاقم صدا دارند

اما من به صدای تو خو کردم

داروگ پیر برکه‌ی من می داند که چه قدر آسمان نارنجی

صدای آبی ات را دوست می داشتم

می داند

چه قدر دلم می خواست

یک روز صبح، پنجره را باز می کردم

می دیدمت خزه ها را پس می زنی تا نیلوفرها را ببینی

و من آن روز چه قدر زنده بودم!          صبا واصفی    http://chrr.us/spip.php?article6511

+ نوشته شده توسط فریده در و ساعت |


Powered By
BLOGFA.COM